دکتر صادقی

دکتر صادقیدکتر صادقی، شوهر عمه دوست داشتنی ام چند هفته پیش از بین ما رفت و عمه این روزها تنها است. خیلی تنها… تنهایی ای که من خوب می فهمم.

امروز رفتیم دیدن عمه. دکوراسیون خانه شان که برای مراسم کمی عوض شده بود، دوباره به شکل قبل برگشته بود. همه چیز همانطوری بود که قبلاً بود، الا اینکه دیگر دکتر صادقی با موهای سفید، کت شلوار پوشیده و شیک، نه دم در به پیشوازمان آمد و نه روی صندلی همیشگی اش نشسته بود.

یاد بابا افتادم. وقتی پدر از خانه ای می رود، دیگر آن خانه، خانه نمی شود.

مرغ ماهیخوار، شعری از دکتر معین افشاری

دکتر منوچهر معین افشاری، شاعر، ترانه سرا و از پیشکسوتان رادیو، الان سالهاست که دیگر کمتر به نوازندگی و آهنگسازی و شاعری مشغول است و بیشتر در مقام وکیلی زبردست مشغول به کار است. هر زمان که پیشش می روم، با دیدن انبوه شعرها و نمایشنامه های رادیویی و تمام آنچه که در انبارشان است، آرزو می کنم که ای کاش می توانستم همه اینها را در اینترنت بگذارم تا ته انباری نمیرند. فعلاً برای شروع، «مرغ ماهیخوار» را که  ایشان به شعر ترجمه کرده اند و پیشتر در مجله «مام» چاپ شده است را دوباره اینجا می نویسم:

در نیستانی کنار آبگیر / آشیان بگرفت ماهیخوار پیر

تجربت ها از جهان اندوخته / نکته ها از زندگی آموخته

نیک می دانست کاندر روزگار / هر کسی را نیست بخت نیک یار

وانکه بختش نیز یار و یاور است / آرزوها در دلش افزونتر است

جمعی اندر زندگی خواهان مال / جمع دیگر بنده ی وهم و خیال

لیک آنکس کاو خردمند است و راد / کی بود اندر پی کم یا زیاد

لذتی جوید که باشد پایدار / بگذرد از لذت بی اعتبار

نیست هرگز در جهان از بهر زن / لذتی بالاتر از مادر شدن

مادران را چهره خرسند است و شاد / خانه کانون نشاط است و وداد

خنده ی کودک به مادر جان دهد / بر همه غمهای او پایان دهد

مرغ دانا نیز بس خرسند بود / زانکه او هم مام دو فرزند بود

با دل پر مهر و سرشار از امید / جوجگان در آشیان می پرورید

***

فصل تابستان و روزی گرم بود / دم بدم گرما فزون تر می نمود

از پی تحصیل قوت جوجگان / مرغ ماهیخوار شد هر سو روان

بر لب مرداب ساعتها نشست / زین کمین کردن کمین طرفی نبست

ماهیان گوئی که نا پیدا شدند / یا به مأوای دگر زآنجا شدند

غوکها خنیاگر آهنگها / گشته از هر سو روان خرچنگها

زاغ با چشمان تیز فتنه گر / با ملامت می نمود او را نظر

تیرهای آفتاب پر شرر / از همه سو میخلیدش بر جگر

مرغ ماهیخوار غمگین و پریش / لختی اندیشید بر طفلان خویش:

«گر نیابم قوت طفلان چون شود / بیگمان اندوه من افزون شود»

«اندر اینجا ماهیان میزیستند / پس چه شد کامروز دیگر نیستند؟»

«شب که روی آرم بسوی آشیان / کی توانم دید رنج جوجگان؟»

یادش آمد کز فروغ آفتاب / اندک اندک گرم گردد سطح آب

ماهی آن هنگام جوید جای ژرف / اندرین مطلب نباشد جای حرف

مرغ را آن راز چون شد آشکار / بی تامل شد بدریا رهسپار

تا به پاس زحمت و رنج سفر / قوت فرزندان بدست آرد مگر

***

لاجرم چون بر لب دریا رسید / آمد او را مشکل دیگر پدید

هر کسی می داند که بیرون از حساب / در دل دریا زید ماهی در آب

لیک صید ماهی اندر ژرفنا / نیست هرگز کار مرغان هوا

خواست دل یکباره بر دریا زند / بر دل دریای بی پروا زند

گر شود در راه فرزندان هلاک / مادران را کی بود از مرگ باک

لیک زین کوشش نباشد حاصلی / حل نگردد از تهور مشکلی

ماهیان را گر توان کردن زبون / جان سالم ناید از دریا برون

نامده سودی از این سودا ببار / جوجگانش همچنان چشم انتظار

پس ضعیف و خسته جان و ناتوان / شد بسوی آشیان خود روان

چون نیاید ماهی از دریا بشست / بر لب دریا نمی باید نشست

***

از هجوم رنجهای گونه گون / گشته مقهور هیولای جنون

بی تعادل، بی تفاوت، بی خبر / همچو مستان در بیابان رهسپر

تا سرانجام آن ره دور و دراز / طی شد و طفلان خود را یافت باز

جوجگان گرسنه با شوق و شور / پیکر مادر چو پیدا شد زدور

کامشان مانند ایام دگر / باز شد، از آنچه رفته بی خبر

حال مادر شد دگرگون و تباه / گشت دنیا پیش چشمانش سیاه

سر درون سینه برد و ناگهان / سینه با منقار بدرید از میان

جوجگان را تا نسازد ناامید / قلب گرم خویشتن بیرون کشید

خون چکان در کام فرزندان نهاد / جان و دل در راه دلبندان نهاد

نیست، می دانند جمله مادران / یک سر سوزن گزاف این داستان

طفل، شیرین تر ز جان مادر است / جان فدا کردن نشان مادر است

شعر: دکتر منوچهر معین افشاری

تامین اجتماعی، سازمانی که از نو باید شناخت!

من و همسر، به طور همزمان احتیاج به تایید سوابق 6 ماهه بیمه خود داشتیم. بیمه من در شعبه 22 و بیمه همسر در شعبه 25 تامین اجتماعی است.

اول من رفتم دنبال کار سوابقم. روال کار اینطوری بود:

  1. رفتم شعبه 22 در خیابان قائم مقام
  2. رفتم طبقه دوم بخش سوابق
  3. چند دقیقه در صف ایستادم، درخواستم را دادم و بعد از چند دقیقه صدایم کردند و تاییدیه را گرفتم.

کل کار 15 دقیقه طول کشید. اما چون سوابق را برای سفارت می خواستم، گفتند که بر اساس آخرین بخشنامه، پرینت کامپیوتری به سفارت نمی دهند. برای همین با دست زیر نامه نوشتند که بله ایشان از فلان تاریخ سابقه بیمه دارند.

حالا روز بعد با همسر رفتیم شعبه 25 در سعادت آباد که دقیقاً با همان نامه، همان کار را در شعبه ی  دیگری از همان سازمان تکرار کنیم:

  1. رفتیم پیش معاون تا دستور صادر کرد
  2. رفتیم طبقه بالا دبیرخانه، دستور را ثبت کرد
  3. به توصیه ی یکی از مسئولین بی ادب رفتیم پشت باجه 28
  4. نوبتمان که شد همان مسئول مربوطه گفت باید می رفتیم باجه 29
  5. رفتیم باجه 29 و توی صفی طولانی ایستادیم
  6. نوبتمان که شد، خانم مربوطه بر خلاف شعبه 22 پرینت کامپیوتری را داد!
  7. رفتیم باجه 22 امضاء کرد
  8. رفتیم دوباره پیش معاون برای امضاء
  9. رفتیم طبقه بالا دبیرخانه و تمام!

کل کار با رفتن به چندین و چند باجه و بیش از یک ساعت طول کشید و درعوض از بخشنامه ای که شعبه 22 به آن استناد می کرد (و کپی آن را هم به دیوار چسبانده بودند) اینجا خبری نبود!

سر آخر اینکه، خر تو خر بودن  سازمانهای مملکتی را قبول می کنم، اما خر تو خر بودن هم  حد و مرزی باید داشته باشد!

10 دقیقه داروخانه

مرد به نسبت از همسرش قد بلندتر است و در حالی که با دکتر داروخانه صحبت می کند، ناخودآگاه دستش را عاشقانه دور شانه همسرش حلقه می کند. دکتر داروخانه، خودش را خیلی شیک و خارج رفته نشان می دهد. سن و سالی ازش گذشته  و از آنهایی است که دوست دارند «طاغوتی» خطابشان کنند. موهای پر پشت مشکی اش را که یک گوشه اش کمی سفید شده – از آن سفید های شیک – مثل موهای ویگن سشوار کشیده است. کراوات زده، آرام و سر فرصت صحبت می کند و به خاطر کمر دردش خیلی آرام و اتو کشیده راه می رود:
– ببینید، این طبیعیه که وقتی آدم سیگاری، سیگار رو ترک کنه، برای یه مدتی عصبی شه، بد اخلاق شه، داد بکشه… اما من به شما یه آرام بخش هم می دم که صبح به صبح می خورید و این مشکل رو هم کمتر می کنه.
ترک سیگار، علت استرس زن و شوهر عاشق بود. آمده بودند تا از دکتر داروخانه، راه حل ترک سیگار بگیرند. بعد که در مورد دردهای دیگر هم از او راهکار خواستند، مشخص شد که این دکتر محترم، احتمالاً همانی است که سعید جان ماهانه میلیون میلیون از او مکمل و ویتامین می خرد و بعد هم بجای اینکه مادر بدبختش را ببرد تا درمانش کنند، با توصیه های این آقای دکتر و البته تجارب شخصی اش از مشاهده برنامه های پزشکی ماهواره و البته غالباً هم با کمک همان داروهای ماهواره ای، شخصاً نسبت به درمان مادر بیچاره اقدام می کند.
داروخانه پر بود از انواع مکمل و ویتامین و کرم ضد چروک و انواع و اقسام ژل های خاص!
– ببخشید آقای دکتر، یه دونه سیگار تو 24 ساعت می تونم بکشم…؟
دکتر ابروها را خیلی محترمانه تکان داد و کمی فکر کرد.
– نه. ببین، اگه باهاش بازی کنی، بر می گرده. باید کامل قطعش کنی.
– کات؟
– دقیقاً
مرد به شدت فکر می کند. زن سرش را بالا گرفته و عاشقانه همسرش را نگاه می کند. هیچ نمی گوید، اما شجاعت همسرش را برای ترک سیگار می ستاید. مرد سرش را چند باری تکان می دهد و مطمئن می شود که هیچ راه فراری وجود ندارد و باید با معشوقه اش جدی جدی خداحافظی کند.
گفتگوهای طولانی زوج عاشق با دکتر و از آن طرف هم گرفتاری همکار دکتر در پیچیدن نسخه طولانی دختر نگران، چند نفری را در صف جمع کرده است. پدر دختر مرتب می آید و می رود و چند کلمه ای با دخترش صحبت می کند.
– یه دقه کلید رو بده.
– بابا، دکتر ترتیب دواها رو عوض کرده؟
– چی؟
– ترتیب دواها رو تغییر داده؟
– نه.
– پس روش ننویسه؟
– نه نه. نمی خواد.
در حالی که دستیار دکتر این طرف و آن طرف می دود تا دارو ها را یکی یکی جمع کند، دختر که سنش هم خیلی کم نیست، جذب یکی از انبوه برگه های آگهی اطراف می شود.
– این کرم زیر چشم رو دارید؟
– کدوم…؟ بله.
– خوبه؟
– خیلی. خیلی خوبه.
زیر چشمش نکته خاصی نداشت. دوباره نگاه می کنم: فقط یکی دو تا چروک ریز زیر پلکش و کمی هم تیرگی پوست زیر چشم که من به سختی می دیدم اما احتمالاً خودش هر لحظه توی آینه می بیند و حرص می خورد. می توانم تصور کنم که رو بروی آینه می ایستد و با انگشتش پوست زیر چشمش را کمی می کشد تا هم چشمش را بدون چروک ببیند و هم سیاهی زیر چشم را با دقت بیشتری برانداز کند.
دکتر کماکان مشغول مشاوره پزشکی است. زن چادری هم یکی دیگر از تبلیغات را برداشته و مشغول خواندن توضیحات رژ لب مربوطه است.
– آقای دکتر ایندرال رو قلب اثر می ذاره؟
– ایندرال؟! … نه… .
زوج با دقت گوش می کردند و من متعجب از آنکه چطور ایندرال روی قلب اثر نمی گذارد. مرد جوان قدم می زند و در هر بار قدم زدنش، به کنار صندوق که می رسد سرعتش را کم می کند و با دقت نوشته های روی ژل ها و بسته های رنگی کنار صندوق را می خواند و بعد به سرعت دور می شود.
– خوب، ببخشید معطل شدین.
– خواهش می کنم.
– والفارین و نیترو کانتین رو آوردم. دیگه چی فرمودید؟
دستیار دکتر بالاخره کارش با نسخه پدر و دختر تمام شده بود.
– قربون، امگا 3 هم می خوام. منتهاش از اوناییش باشه که جیوه ندارن. دارید؟
– بعله… اونم هست.
و بعد قوطی بزرگ و خوشگل امگا 3 را جلوی مامان می گذارد. مامان با خوشحالی و مثل کودکی که اسباب بازی نو خریده، قوطی استوانه ای امگا 3 را در دستانش می چرخاند.
– این جیوه نداره؟
– نه نداره.
– این سالم سالمه. اینا خیلی خوبن.
– مامان جان بیست و دو هزار تومنه. مطمئنین که همین رو می خواین؟
– قربون این چنده؟
– اجازه بدید… بیست و … دو هزار تومن. توشم 120 تا داره.
– آره. همین خوبه.
مامان، حاضر است هزینه سلامت را پرداخت کند، خصوصاً وقتی بحث ویتامین و مکمل و بخصوص امگا 3 ی بدون جیوه باشد.
– چیز دیگه ای هم می خواید؟
– نه، خیلی ممنون.
دستیار دکتر که نوع کارش بیشتر به آقا غلام، سوپر دریانی کنار خانه مان می ماند تا دکتر داروخانه یا حتی نسخه پیچ، قیمت را می نویسد و کاغذ کوچک را دست مادر می دهد.
– می خواین من حساب کنم؟
– نه.
– بذارین من حساب کنم، شما تو خونه با من حساب کنین.
– نه نه، خودم حساب می کنم.
و با سرعت در حالی که با زیپ کیفش کلنجار می رود، خوشحال به صندوق می رود تا پول اسباب بازی هایش را حساب کند و برویم.

پیرمرد راننده آژانس

کمی قبل از عید، برای دیر نرسیدن به جلسه، آژانس گرفتم و بعدش نتوانستم راننده آژانس را فراموش کنم. همان روز خیلی سریع درباره اش نوشتم و امروز در خانه تکانی نوروزی، نوشته ام را پیدا کردم:

پیرمرد راننده آژانس، تکنیسین لوکوموتیو، بدون اعتماد به نفس، سال 61 بدون فکر و غره به جوانی، راه آهن را ترک می کند و بعد به قول خودش «به اندازه موهای سرش از دست می دهد» بدون آنکه خود را حتی بازنشسته کند. اول که سوار شدم، بلافاصله گفت «من مبتدی ام» – چون روز اولش در آژانس بود – و از من کمک خواست.

او معتقد است که آدمی باید آنچه را که در جوانی شروع کرده و دوست دارد را تا آخر ادامه دهد. کاری که خودش نکرده و «از این شاخه به آن شاخه پریده». وارد کار آزاد شده. کاری که نه بلد بوده و نه دوست داشته. ابتدا کار خرید و فروش ماشین. کاری که بلد نبوده و در همین کار بوده که «ای آقا، به اندازه موهای سرم از دست دادم».

اما خوشحال است که بچه هایش مهندسند. به مقصد که رسیدیم، بارها از من به خاطر رفتار مؤدبانه ام تشکر می کند و بعد از آنکه راه برگشت را نشانش می دهم، می رود.

تبلیغات پیکسلی

آپدیت: ابتدا قصد داشتم که سایتی برای تبلیغات پیکسلی راه اندازی کنم، اما بعد تصمیم گرفتم که کار را تخصصی تر کنم و اساساً مفهوم تبلیغات پیکسلی را به گالری هنری تغییر دهم. لذا سایت اولیه را حذف کردم و ایده ام را به شکل پخته تری در سایت مدرن آرت اکسپو در آدرس modernartexpo.com اجرا کردم که به زودی درباره اش خواهم نوشت. به همین دلیل لینک ها را از متن اولیه حذف کردم.

تبلیغ پیکسلی یا Pixel Advertisement، ایده ای است که نخستین بار توسط یک جوان انگلیسی به نام Alex Tew شکل گرفت. در این شیوه، سایت تبلیغاتی مانند یک بیلبورد بزرگ، تبلیغات مختلفی را برای مدت طولانی (چندین سال) به نمایش می گذارد.

اما نکته جالب این است که هزینه قرار دادن تبلیغات در سایت، بر اساس هزینه هر یک پیکسل محاسبه می شود و در واقع تبلیغ دهنده، بسته به ابعاد تبلیغش، چند تکه پیکسل را – معمولاً با قیمت کم – می خرد. از آنجا که یک پیکسل به تنهایی بسیار کوچک است، معمولاً بلوک های 10 در 10 پیکسل، کوچک ترین واحد فروش در نظر گرفته می شوند.

ایده تبلیغات پیکسلی، ایده نویی نیست، اما من خیلی وقت بود که هوس کرده بودم چنین سایتی راه اندازی کنم و بالاخره به لطف تعطیلات این روزها، دیروز وقت پیدا کردم که سایت تبلیغات پیکسلی ام را راه اندازی کنم.

این سایت هم، مثل سایر سایت های تبلیغات پیکسلی، 1000 پیکسل طول و 1000 پیکسل عرض دارد و قیمت هر پیکسل را بعد از کلی تفکر و محاسبه، 50 تومان در نظر گرفتم و با این حساب، قیمت هر بلوک () می شود 5000 تومان. همانطور که در خود سایت هم نوشته ام، این سایت، حداقل تا اول فروردین سال 1394 پابرجا خواهد بود. و اولین تبلیغ را هم به سایت جلیل ضیاءپور تخصیص دادم.

به  سایت تبلیغات پیکسلی من سر بزنید و اگر خودتان یا دوستان و آشنایانتان وبلاگ یا وبسایتی دارید که دوست دارید برای حداقل 5 سال تبلیغش روی اینترنت بماند، با من تماس بگیرید تا «تکه ای از اینترنت» را به شما و به بهای پیکسلی 50 تومان بفروشم :)

از آنجا که اینجا ایران است و خیلی افراد و شرکت ها و سازمانها هنوز سایت ندارند، ایده ام این است که برای آنهایی که سایت ندارند، در خود سایت یک صفحه اختصاصی با قیمت خیلی کم بسازم حاوی اطلاعات تماس و یک شرح مختصر از شرکت و محصولات و فعالیت هایشان و بعد تبلیغشان را به صفحه شان لینک کنم.

سر آخر اینکه، کمکم کنید تا  سایتم، پر شود از تبلیغات رنگارنگ و بشود مرجعی هیجان انگیز برای انواع آگهی ها!

مشاهده / حذف محتویات Clipboard

امروز به یک مشکل عجیب بر خوردم: ابتدا در حال کار با Excel و در هنگام copy / paste کردن با پیغام خطای cannot empty clipboard روبرو شدم و از آن پس دیگر نتوانستم در Word، Excel یا Outlook کپی پیست کنم.

متن پیام خطا می گوید که نمی تواند کلیپبورد را خالی کند. نمی دانم چرا این مشکل پیش آمد، اما راه حلش جالب است:

به Start و سپس Run بروید و برنامه ای با نام clipbrd را اجرا کنید. clipbrd در واقع نام کوتاه برنامه ی Clipboard Viewer است و محتویات کلیپ بورد را به شما نمایش می دهد. از داخل این برنامه، محتویات کلیپبورد را پاک کنید و مشکل حل می شود.