پسر کوچولو، من رو ببخش

شب یلدا است. از دکتر برگشته ایم و من رفته ام داروخانه تا داروها را بگیرم. از پله ها که بالا می روم پسر کوچکی با کاپشن قرمز میان در ایستاده و با خودش بازی می کند و حرف می زند. نگاهش می کنم و بلند می گویم «سلام!». نگاهم می کند و به بازی اش ادامه می دهد. از وقتی پندار آمده، بچه ها را بیشتر دوست دارم.

در حالی که منتظرم تا صدایم کنند، دوباره پسر بچه قرمز پوش را می بینم که این بار رفته انتهای داروخانه و یک دستش را تند و تند داخل لوازم آرایش می کند و پودرها را به دست دیگرش می مالد. آخر سر هم دستهایش را به هم می مالد و با شیطنت بر می گردد کنار من. دست هایش را پشت و رو می کند و اثر لوازم آرایش بر دستهایش را با دقت نگاه می کند.

از شیطنتش خوشم می آید… مرا یاد خودم می اندازد! نگاهش می کنم و با خنده می گویم «رنگ پوستت عوض شد؟». انتظار دارم لبخند بزند و با هم کمی گپ بزنیم. اما پسرک بیچاره می ترسد و من کمی بعد می فهمم چرا. او که تا این لحظه اصلاً مرا نگاه نکرده سرش را بالا می کند و می گوید «من چیزی به دستهام نزدم!». می آیم شوخی را ادامه دهم که می بینم مادرش کنار ما رسیده. مادرش ظاهر شیکی دارد و بنظر تحصیل کرده می رسد و فکر می کنم علت بدخلقی اش، مریضی اش است. مادر صورتش را از روی نسخه بر می دارد و به پسرک نگاه می کند و می گوید «چی کار کردی؟». مطمئنم که مادر هم مثل من به شیطنت پسرکش خواهد خندید.

پسر کوچولو حالا دیگر خیلی هول شده … اول می گوید هیچی و با ادامه نگاه تند و ثابت مادرش خیلی سریع می گوید «از اونا زدم!» و با دست به لوازم آرایش اشاره می کند. مادر همینطور تیز و جدی نگاهش می کند و بعد در حالی که با دستش پسرک را هول می دهد زیر لب چیزی می گوید و از داروخانه خارج می شوند.

رفتار بسیار خشنش در مقابل شیطنت کودکانه پسرکش عجیب بود. داروها را می گیرم و می روم بیرون که سوار ماشین شوم. دوباره می بینمشان که دارند از خیابان رد می شوند. نزدیک می شوم و صدایشان را می شنوم. مادر بلند بلند به او توهین می کند، او را پرت می کند و می زند… «ابله… احمق…». همانطور که از خیابان رد می شوند مادر توهین می کند و می زند و او را هل می دهد.

رفتار عجیب پسر کوچولوی کاپشن قرمز در مواجهه با من و ترسش از شوخی ام را حالا می فهمم و بسیار غمگین می شوم از این که رازش را جلوی چنین مادر پَستی لو داده ام.

از آن موقع تا الان، نگاه معصومش و توسری های آن هیولا را نتوانسته ام فراموش کنم. آنقدر رنجم داد که بعد از بیش از یک سال اینجا بیایم تا بگویم:

«پسر کوچولو، من رو ببخش…»

قایق تفریحی

اول – جزیره کیش

چند ماه پیش، کمی قبل از تابستان، با همسرم و «مامان شهین» – مادر زن دوست داشتنی ام – رفته بودیم جزیره کیش و در میان تفریحات محدود جزیره، سوار یکی از قایق های تفریحی معروف جزیره  شدیم. قایقی که در طبقه پایین آن می توانید ماهی های ساحل مرجانی جزیره کیش را ببینید و در طبقه بالا هم قرار است «موسیقی زنده» باشد و شادی و تفریح.

روبروی ما، دختر جوانی با چهره ی جنوبی به همراه پدر و مادرش روی قایق نشسته بود. قایق حرکت کرد و مجری برنامه های قایق، که پسرکی بود با تیپ معمول آنها که در عروسی ها کیبورد می زنند، تلاش می کرد ملت را وادار به دست زدن بنماید. همه روی صندلی های پلاستیکی دور قایق نشسته بودیم.  مسافران شروع کرده بودند به عکس گرفتن از خانواده شان و از دریا و ساحل، و مجری جوان هم شروع کرد به شرح قوانین قایق تفریحی و اولینش این بود: «به دستور اداره محترم اماکن جزیره زیبای کیش، عکسبرداری و فیلمبرداری بر روی قایق تفریحی ممنوع می باشد!» و بعد از همه خواست که دوربین هایشان را خاموش کنند.

همه به اجبار نشستند و به جوک های لوس و موسیقی نیمه مجاز آقای مجری گوش می کردند و به زور سعی می کردند شاد باشند. دختر جنوبی، بی روح و غمگین، روبروی ما نشسته بود و به دریا در پشت سر ما خیره شده بود. به زور دست می زد و اصلاً شاد نبود. یک طرف مادرش نشسته بود و طرف دیگرش پدرش. آنها هم، که احتمالاً دخترشان را آورده بودند جزیره کیش تا شاد شود، وضعشان خیلی فرقی با دخترشان نداشت.

خلاصه به وسط دریا رسیدیم و رفتیم پایین و از پشت شیشه های سبز و کثیف قایق کمی ماهی دیدیم و برگشتیم و تمام.

دوم – ونیز

کمی بعد از کیش، فرصتی پیش آمد تا از ایتالیا و شهر ونیز دیدن کنیم. ونیز هم در میان انبوه زیبایی های رؤیایی اش، پر بود از قایق های تفریحی. اولین برخوردمان با قایق های تفریحی، همان اول کار بود که  تازه از ایستگاه قطار چمدان به دست بیرون آمدیم. صدای بلند موسیقی و بعد هم همهمه و جیغ که از وسط کانال بلند شده بود، توجهمان را به دو سه قایق تفریحی روی آب جلب کرد. قایق ها پر بودند از دختر و پسرهایی که غالباً با مایو روی قایق نشسته بودند و با موسیقی تند قایق مشغول رقص بودند. بعضی ها اطراف قایق در کنار یارشان نشسته بودند و به قول دوبله فیلم های ایرانی، نوشیدنی خنک می نوشیدند.

آنقدر درون قایق پر بود از هیجان که  تمام آنهایی که در ساحل بودند هم همراه با آنها جیغ می کشیدند و بعد هر دو گروه به هم دست تکان می دادند. حضور قایقهای تفریحی تا روز آخر همه جای کانال بزرگ ونیز دیده می شد. شب که شد، به صدای موسیقی و جیغ، دایره های رنگارنگ رقص نور هم اضافه شد و این داستان تا مدتها بعد از نیمه شب ادامه داشت.

سوم – ایران

همان شب اول در ونیز و در حالی که از روی پل به مسافران قایق دست تکان می دادیم، هر دو یاد دختر غمگین جنوبی افتادیم و قایق تفریحی کیش. شادی، زورکی نیست. وقتی نه می توانی برقصی، نه می توانی موسیقی واقعاً شاد بشنوی و حتی نمی توانی از زن و بچه ات روی قایق فیلم و عکس بگیری، نمی توانی شاد باشی.

و مای ایرانی، در شادترین لحظاتمان هم غالباً شاد نیستیم.

دکتر صادقی

دکتر صادقیدکتر صادقی، شوهر عمه دوست داشتنی ام چند هفته پیش از بین ما رفت و عمه این روزها تنها است. خیلی تنها… تنهایی ای که من خوب می فهمم.

امروز رفتیم دیدن عمه. دکوراسیون خانه شان که برای مراسم کمی عوض شده بود، دوباره به شکل قبل برگشته بود. همه چیز همانطوری بود که قبلاً بود، الا اینکه دیگر دکتر صادقی با موهای سفید، کت شلوار پوشیده و شیک، نه دم در به پیشوازمان آمد و نه روی صندلی همیشگی اش نشسته بود.

یاد بابا افتادم. وقتی پدر از خانه ای می رود، دیگر آن خانه، خانه نمی شود.

مرغ ماهیخوار، شعری از دکتر معین افشاری

دکتر منوچهر معین افشاری، شاعر، ترانه سرا و از پیشکسوتان رادیو، الان سالهاست که دیگر کمتر به نوازندگی و آهنگسازی و شاعری مشغول است و بیشتر در مقام وکیلی زبردست مشغول به کار است. هر زمان که پیشش می روم، با دیدن انبوه شعرها و نمایشنامه های رادیویی و تمام آنچه که در انبارشان است، آرزو می کنم که ای کاش می توانستم همه اینها را در اینترنت بگذارم تا ته انباری نمیرند. فعلاً برای شروع، «مرغ ماهیخوار» را که  ایشان به شعر ترجمه کرده اند و پیشتر در مجله «مام» چاپ شده است را دوباره اینجا می نویسم:

در نیستانی کنار آبگیر / آشیان بگرفت ماهیخوار پیر

تجربت ها از جهان اندوخته / نکته ها از زندگی آموخته

نیک می دانست کاندر روزگار / هر کسی را نیست بخت نیک یار

وانکه بختش نیز یار و یاور است / آرزوها در دلش افزونتر است

جمعی اندر زندگی خواهان مال / جمع دیگر بنده ی وهم و خیال

لیک آنکس کاو خردمند است و راد / کی بود اندر پی کم یا زیاد

لذتی جوید که باشد پایدار / بگذرد از لذت بی اعتبار

نیست هرگز در جهان از بهر زن / لذتی بالاتر از مادر شدن

مادران را چهره خرسند است و شاد / خانه کانون نشاط است و وداد

خنده ی کودک به مادر جان دهد / بر همه غمهای او پایان دهد

مرغ دانا نیز بس خرسند بود / زانکه او هم مام دو فرزند بود

با دل پر مهر و سرشار از امید / جوجگان در آشیان می پرورید

***

فصل تابستان و روزی گرم بود / دم بدم گرما فزون تر می نمود

از پی تحصیل قوت جوجگان / مرغ ماهیخوار شد هر سو روان

بر لب مرداب ساعتها نشست / زین کمین کردن کمین طرفی نبست

ماهیان گوئی که نا پیدا شدند / یا به مأوای دگر زآنجا شدند

غوکها خنیاگر آهنگها / گشته از هر سو روان خرچنگها

زاغ با چشمان تیز فتنه گر / با ملامت می نمود او را نظر

تیرهای آفتاب پر شرر / از همه سو میخلیدش بر جگر

مرغ ماهیخوار غمگین و پریش / لختی اندیشید بر طفلان خویش:

«گر نیابم قوت طفلان چون شود / بیگمان اندوه من افزون شود»

«اندر اینجا ماهیان میزیستند / پس چه شد کامروز دیگر نیستند؟»

«شب که روی آرم بسوی آشیان / کی توانم دید رنج جوجگان؟»

یادش آمد کز فروغ آفتاب / اندک اندک گرم گردد سطح آب

ماهی آن هنگام جوید جای ژرف / اندرین مطلب نباشد جای حرف

مرغ را آن راز چون شد آشکار / بی تامل شد بدریا رهسپار

تا به پاس زحمت و رنج سفر / قوت فرزندان بدست آرد مگر

***

لاجرم چون بر لب دریا رسید / آمد او را مشکل دیگر پدید

هر کسی می داند که بیرون از حساب / در دل دریا زید ماهی در آب

لیک صید ماهی اندر ژرفنا / نیست هرگز کار مرغان هوا

خواست دل یکباره بر دریا زند / بر دل دریای بی پروا زند

گر شود در راه فرزندان هلاک / مادران را کی بود از مرگ باک

لیک زین کوشش نباشد حاصلی / حل نگردد از تهور مشکلی

ماهیان را گر توان کردن زبون / جان سالم ناید از دریا برون

نامده سودی از این سودا ببار / جوجگانش همچنان چشم انتظار

پس ضعیف و خسته جان و ناتوان / شد بسوی آشیان خود روان

چون نیاید ماهی از دریا بشست / بر لب دریا نمی باید نشست

***

از هجوم رنجهای گونه گون / گشته مقهور هیولای جنون

بی تعادل، بی تفاوت، بی خبر / همچو مستان در بیابان رهسپر

تا سرانجام آن ره دور و دراز / طی شد و طفلان خود را یافت باز

جوجگان گرسنه با شوق و شور / پیکر مادر چو پیدا شد زدور

کامشان مانند ایام دگر / باز شد، از آنچه رفته بی خبر

حال مادر شد دگرگون و تباه / گشت دنیا پیش چشمانش سیاه

سر درون سینه برد و ناگهان / سینه با منقار بدرید از میان

جوجگان را تا نسازد ناامید / قلب گرم خویشتن بیرون کشید

خون چکان در کام فرزندان نهاد / جان و دل در راه دلبندان نهاد

نیست، می دانند جمله مادران / یک سر سوزن گزاف این داستان

طفل، شیرین تر ز جان مادر است / جان فدا کردن نشان مادر است

شعر: دکتر منوچهر معین افشاری

10 دقیقه داروخانه

مرد به نسبت از همسرش قد بلندتر است و در حالی که با دکتر داروخانه صحبت می کند، ناخودآگاه دستش را عاشقانه دور شانه همسرش حلقه می کند. دکتر داروخانه، خودش را خیلی شیک و خارج رفته نشان می دهد. سن و سالی ازش گذشته  و از آنهایی است که دوست دارند «طاغوتی» خطابشان کنند. موهای پر پشت مشکی اش را که یک گوشه اش کمی سفید شده – از آن سفید های شیک – مثل موهای ویگن سشوار کشیده است. کراوات زده، آرام و سر فرصت صحبت می کند و به خاطر کمر دردش خیلی آرام و اتو کشیده راه می رود:
– ببینید، این طبیعیه که وقتی آدم سیگاری، سیگار رو ترک کنه، برای یه مدتی عصبی شه، بد اخلاق شه، داد بکشه… اما من به شما یه آرام بخش هم می دم که صبح به صبح می خورید و این مشکل رو هم کمتر می کنه.
ترک سیگار، علت استرس زن و شوهر عاشق بود. آمده بودند تا از دکتر داروخانه، راه حل ترک سیگار بگیرند. بعد که در مورد دردهای دیگر هم از او راهکار خواستند، مشخص شد که این دکتر محترم، احتمالاً همانی است که سعید جان ماهانه میلیون میلیون از او مکمل و ویتامین می خرد و بعد هم بجای اینکه مادر بدبختش را ببرد تا درمانش کنند، با توصیه های این آقای دکتر و البته تجارب شخصی اش از مشاهده برنامه های پزشکی ماهواره و البته غالباً هم با کمک همان داروهای ماهواره ای، شخصاً نسبت به درمان مادر بیچاره اقدام می کند.
داروخانه پر بود از انواع مکمل و ویتامین و کرم ضد چروک و انواع و اقسام ژل های خاص!
– ببخشید آقای دکتر، یه دونه سیگار تو 24 ساعت می تونم بکشم…؟
دکتر ابروها را خیلی محترمانه تکان داد و کمی فکر کرد.
– نه. ببین، اگه باهاش بازی کنی، بر می گرده. باید کامل قطعش کنی.
– کات؟
– دقیقاً
مرد به شدت فکر می کند. زن سرش را بالا گرفته و عاشقانه همسرش را نگاه می کند. هیچ نمی گوید، اما شجاعت همسرش را برای ترک سیگار می ستاید. مرد سرش را چند باری تکان می دهد و مطمئن می شود که هیچ راه فراری وجود ندارد و باید با معشوقه اش جدی جدی خداحافظی کند.
گفتگوهای طولانی زوج عاشق با دکتر و از آن طرف هم گرفتاری همکار دکتر در پیچیدن نسخه طولانی دختر نگران، چند نفری را در صف جمع کرده است. پدر دختر مرتب می آید و می رود و چند کلمه ای با دخترش صحبت می کند.
– یه دقه کلید رو بده.
– بابا، دکتر ترتیب دواها رو عوض کرده؟
– چی؟
– ترتیب دواها رو تغییر داده؟
– نه.
– پس روش ننویسه؟
– نه نه. نمی خواد.
در حالی که دستیار دکتر این طرف و آن طرف می دود تا دارو ها را یکی یکی جمع کند، دختر که سنش هم خیلی کم نیست، جذب یکی از انبوه برگه های آگهی اطراف می شود.
– این کرم زیر چشم رو دارید؟
– کدوم…؟ بله.
– خوبه؟
– خیلی. خیلی خوبه.
زیر چشمش نکته خاصی نداشت. دوباره نگاه می کنم: فقط یکی دو تا چروک ریز زیر پلکش و کمی هم تیرگی پوست زیر چشم که من به سختی می دیدم اما احتمالاً خودش هر لحظه توی آینه می بیند و حرص می خورد. می توانم تصور کنم که رو بروی آینه می ایستد و با انگشتش پوست زیر چشمش را کمی می کشد تا هم چشمش را بدون چروک ببیند و هم سیاهی زیر چشم را با دقت بیشتری برانداز کند.
دکتر کماکان مشغول مشاوره پزشکی است. زن چادری هم یکی دیگر از تبلیغات را برداشته و مشغول خواندن توضیحات رژ لب مربوطه است.
– آقای دکتر ایندرال رو قلب اثر می ذاره؟
– ایندرال؟! … نه… .
زوج با دقت گوش می کردند و من متعجب از آنکه چطور ایندرال روی قلب اثر نمی گذارد. مرد جوان قدم می زند و در هر بار قدم زدنش، به کنار صندوق که می رسد سرعتش را کم می کند و با دقت نوشته های روی ژل ها و بسته های رنگی کنار صندوق را می خواند و بعد به سرعت دور می شود.
– خوب، ببخشید معطل شدین.
– خواهش می کنم.
– والفارین و نیترو کانتین رو آوردم. دیگه چی فرمودید؟
دستیار دکتر بالاخره کارش با نسخه پدر و دختر تمام شده بود.
– قربون، امگا 3 هم می خوام. منتهاش از اوناییش باشه که جیوه ندارن. دارید؟
– بعله… اونم هست.
و بعد قوطی بزرگ و خوشگل امگا 3 را جلوی مامان می گذارد. مامان با خوشحالی و مثل کودکی که اسباب بازی نو خریده، قوطی استوانه ای امگا 3 را در دستانش می چرخاند.
– این جیوه نداره؟
– نه نداره.
– این سالم سالمه. اینا خیلی خوبن.
– مامان جان بیست و دو هزار تومنه. مطمئنین که همین رو می خواین؟
– قربون این چنده؟
– اجازه بدید… بیست و … دو هزار تومن. توشم 120 تا داره.
– آره. همین خوبه.
مامان، حاضر است هزینه سلامت را پرداخت کند، خصوصاً وقتی بحث ویتامین و مکمل و بخصوص امگا 3 ی بدون جیوه باشد.
– چیز دیگه ای هم می خواید؟
– نه، خیلی ممنون.
دستیار دکتر که نوع کارش بیشتر به آقا غلام، سوپر دریانی کنار خانه مان می ماند تا دکتر داروخانه یا حتی نسخه پیچ، قیمت را می نویسد و کاغذ کوچک را دست مادر می دهد.
– می خواین من حساب کنم؟
– نه.
– بذارین من حساب کنم، شما تو خونه با من حساب کنین.
– نه نه، خودم حساب می کنم.
و با سرعت در حالی که با زیپ کیفش کلنجار می رود، خوشحال به صندوق می رود تا پول اسباب بازی هایش را حساب کند و برویم.

پیرمرد راننده آژانس

کمی قبل از عید، برای دیر نرسیدن به جلسه، آژانس گرفتم و بعدش نتوانستم راننده آژانس را فراموش کنم. همان روز خیلی سریع درباره اش نوشتم و امروز در خانه تکانی نوروزی، نوشته ام را پیدا کردم:

پیرمرد راننده آژانس، تکنیسین لوکوموتیو، بدون اعتماد به نفس، سال 61 بدون فکر و غره به جوانی، راه آهن را ترک می کند و بعد به قول خودش «به اندازه موهای سرش از دست می دهد» بدون آنکه خود را حتی بازنشسته کند. اول که سوار شدم، بلافاصله گفت «من مبتدی ام» – چون روز اولش در آژانس بود – و از من کمک خواست.

او معتقد است که آدمی باید آنچه را که در جوانی شروع کرده و دوست دارد را تا آخر ادامه دهد. کاری که خودش نکرده و «از این شاخه به آن شاخه پریده». وارد کار آزاد شده. کاری که نه بلد بوده و نه دوست داشته. ابتدا کار خرید و فروش ماشین. کاری که بلد نبوده و در همین کار بوده که «ای آقا، به اندازه موهای سرم از دست دادم».

اما خوشحال است که بچه هایش مهندسند. به مقصد که رسیدیم، بارها از من به خاطر رفتار مؤدبانه ام تشکر می کند و بعد از آنکه راه برگشت را نشانش می دهم، می رود.

پایتخت

فروشگاهی در پایتخت

در مجتمع تجاری پایتخت، روی صندلی، روبروی یکی از مغازه ها نشسته بودم و با موبایل صحبت می کردم.

صحبتم که تمام شد، بغل دستیم پرسید: «گوشیت مدلش چیه؟». مدل را گفتم و گفتم چه مزایایی دارد و جدیدترینش کدام است. گوش کرد و سری تکان داد که «آها!». بغل دستی، پسر جوانی بود با  چهره ای خسته و دمپایی لا انگشتی قرمز.

کمی بعد دوباره تلفن زنگ زد. احتمالا چون دستم برگه های قیمت لپ تاپ را دیده بود، حرفم که تمام شد گفت: «اگر لپ تاپ خواستی، همه جورش رو تو مغازه دارم» و به مغازه اش که روبرویمان بود اشاره کرد.

تشکر کردم و گفتم که دنبال قطعه ی دیگری هستم. پرسیدم: «شغلت رو دوست داری؟ خسته نمی شی از این کار؟». انگار زدم به هدف. سری تکان داد و گفت: «چرا بابا. خیلی خسته م. دنبال اینم که یکی دو روز تعطیل کنم برم گرگان یکم مخم استراحت کنه. کف کردم. من اصلا از صبح تا شب نور نمی بینم اینجا.»
«مغازه خودته؟»
«آره، با یکی شریکم.»
«خوب خسته می شی، در عوض درآمدشم خوبه دیگه!»
«چه فایده؟ وقتی ذهن خسته است، روزی یه میلیون هم دربیاری فایده نداره. خسته شدم از بس دروغ گفتم. مخم ترکید اینقدر دروغ گفتم.»
خندیدم و پرسیدم: «به کی دروغ می گی؟ مشتری؟ یا فروشنده های دیگه؟»
«به همه دروغ می گم. به خودمم دیگه دارم دروغ می گم. از صبح تا شب دارم دروغ می گم. هر چی نداریم میگیم بده. از هرچی داریم تعریف می کنیم. مشتری بدبخت میاد تو یه چیز بخره، اینقدر بهش دروغ می گیم که یه چیز دیگه می خره.»
«پس بقیه فروشنده ها چطوری اینقدر راحت دروغ می گن؟»
«تو شرایطی قرار می گیرن که کم کم عادت می کنن به دروغ. عین خیالشون هم نیست. دیگه وجدانشون هم چیزی بهشون نمی گه.»

برایش متاسف می شوم و البته خوشحالم که هنوز فروشنده هایی هستند که حداقل گاهی در خلوت خودشان از دروغهایشان پشیمانند.

می پرسم: «حالا سود مغازه چقدره؟»
«یعنی چی؟»
«یعنی آخرش که همه هزینه ها رو کم کنی، آخر ماه چقدر می مونه براتون؟»
«مشخص نمی کنه.»
«حدودا؟»
« فرق می کنه. ۴ تومن. ۶ تومن. ۲ تومن…»

دوباره تلفنم زنگ می زند. باید بروم. ازش خداحافظی می کنم و بهش می گویم که اگر بخواهم لپتاپ بخرم، تنها سراغ او خواهم آمد. می خندند، دست می دهیم و خدانگهدار.