پیرمرد راننده آژانس

کمی قبل از عید، برای دیر نرسیدن به جلسه، آژانس گرفتم و بعدش نتوانستم راننده آژانس را فراموش کنم. همان روز خیلی سریع درباره اش نوشتم و امروز در خانه تکانی نوروزی، نوشته ام را پیدا کردم:

پیرمرد راننده آژانس، تکنیسین لوکوموتیو، بدون اعتماد به نفس، سال 61 بدون فکر و غره به جوانی، راه آهن را ترک می کند و بعد به قول خودش «به اندازه موهای سرش از دست می دهد» بدون آنکه خود را حتی بازنشسته کند. اول که سوار شدم، بلافاصله گفت «من مبتدی ام» – چون روز اولش در آژانس بود – و از من کمک خواست.

او معتقد است که آدمی باید آنچه را که در جوانی شروع کرده و دوست دارد را تا آخر ادامه دهد. کاری که خودش نکرده و «از این شاخه به آن شاخه پریده». وارد کار آزاد شده. کاری که نه بلد بوده و نه دوست داشته. ابتدا کار خرید و فروش ماشین. کاری که بلد نبوده و در همین کار بوده که «ای آقا، به اندازه موهای سرم از دست دادم».

اما خوشحال است که بچه هایش مهندسند. به مقصد که رسیدیم، بارها از من به خاطر رفتار مؤدبانه ام تشکر می کند و بعد از آنکه راه برگشت را نشانش می دهم، می رود.

Advertisements

2 پاسخ

  1. پیرمرد عاقبت من بود؟؟

    به من سر بزن+تبادل لینک

  2. عاقبت – هنوز قابل تغییر – خیلی هایمان است!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: