در حالی که منتظرم تا صدایم کنند، دوباره پسر بچه قرمز پوش را می بینم که این بار رفته انتهای داروخانه و یک دستش را تند و تند داخل لوازم آرایش می کند و پودرها را به دست دیگرش می مالد. آخر سر هم دستهایش را به هم می مالد و با شیطنت بر می گردد کنار من. دست هایش را پشت و رو می کند و اثر لوازم آرایش بر دستهایش را با دقت نگاه می کند.
از شیطنتش خوشم می آید… مرا یاد خودم می اندازد! نگاهش می کنم و با خنده می گویم «رنگ پوستت عوض شد؟». انتظار دارم لبخند بزند و با هم کمی گپ بزنیم. اما پسرک بیچاره می ترسد و من کمی بعد می فهمم چرا. او که تا این لحظه اصلاً مرا نگاه نکرده سرش را بالا می کند و می گوید «من چیزی به دستهام نزدم!». می آیم شوخی را ادامه دهم که می بینم مادرش کنار ما رسیده. مادرش ظاهر شیکی دارد و بنظر تحصیل کرده می رسد و فکر می کنم علت بدخلقی اش، مریضی اش است. مادر صورتش را از روی نسخه بر می دارد و به پسرک نگاه می کند و می گوید «چی کار کردی؟». مطمئنم که مادر هم مثل من به شیطنت پسرکش خواهد خندید.
پسر کوچولو حالا دیگر خیلی هول شده … اول می گوید هیچی و با ادامه نگاه تند و ثابت مادرش خیلی سریع می گوید «از اونا زدم!» و با دست به لوازم آرایش اشاره می کند. مادر همینطور تیز و جدی نگاهش می کند و بعد در حالی که با دستش پسرک را هول می دهد زیر لب چیزی می گوید و از داروخانه خارج می شوند.
رفتار بسیار خشنش در مقابل شیطنت کودکانه پسرکش عجیب بود. داروها را می گیرم و می روم بیرون که سوار ماشین شوم. دوباره می بینمشان که دارند از خیابان رد می شوند. نزدیک می شوم و صدایشان را می شنوم. مادر بلند بلند به او توهین می کند، او را پرت می کند و می زند… «ابله… احمق…». همانطور که از خیابان رد می شوند مادر توهین می کند و می زند و او را هل می دهد.
رفتار عجیب پسر کوچولوی کاپشن قرمز در مواجهه با من و ترسش از شوخی ام را حالا می فهمم و بسیار غمگین می شوم از این که رازش را جلوی چنین مادر پَستی لو داده ام.
از آن موقع تا الان، نگاه معصومش و توسری های آن هیولا را نتوانسته ام فراموش کنم. آنقدر رنجم داد که بعد از بیش از یک سال اینجا بیایم تا بگویم:
«پسر کوچولو، من رو ببخش…»
دستهبندیشده در: جامعه و مردم | 5 دیدگاه »

وردپرس ابزار قدرتمندی است، اما قدرتش زمانی بیشتر نمایان می شود که از پوسته (theme) مناسب کارتان استفاده کنید. مثلاً اگر می خواهید با وردپرس یک سایت حرفه ای بسازید نه یک وبلاگ ساده، پوسته های مجله ای (Magazine Theme) می توانند به راحتی وبلاگتان را به یک مجله قدرتمند تبدیل کنند.
چند روز پیش تلویزیون و کنسول بازی Xbox ام را روشن کردم و در کمال تعجب دیدم که صدا ندارم. Xbox من با کابل HDMI به تلویزیونمان که یک X.Vision LCD است متصل شده، لذا شروع کردم تک تک همه بخشها را چک کردن. Xbox را با کابل A/V به تلویزیون وصل کردم و صدا شنیده می شد. از طرفی دوربین فیلمبرداری ام را با کابل HDMI به تلویزیون وصل کردم و باز هم صدا شنیده می شد!
به بهانه پروژه اخیر 
دکتر صادقی، شوهر عمه دوست داشتنی ام چند هفته پیش از بین ما رفت و عمه این روزها تنها است. خیلی تنها… تنهایی ای که من خوب می فهمم.
مرد به نسبت از همسرش قد بلندتر است و در حالی که با دکتر داروخانه صحبت می کند، ناخودآگاه دستش را عاشقانه دور شانه همسرش حلقه می کند. دکتر داروخانه، خودش را خیلی شیک و خارج رفته نشان می دهد. سن و سالی ازش گذشته و از آنهایی است که دوست دارند «طاغوتی» خطابشان کنند. موهای پر پشت مشکی اش را که یک گوشه اش کمی سفید شده – از آن سفید های شیک – مثل موهای ویگن سشوار کشیده است. کراوات زده، آرام و سر فرصت صحبت می کند و به خاطر کمر دردش خیلی آرام و اتو کشیده راه می رود: