مرغ ماهیخوار، شعری از دکتر معین افشاری

دکتر منوچهر معین افشاری، شاعر، ترانه سرا و از پیشکسوتان رادیو، الان سالهاست که دیگر کمتر به نوازندگی و آهنگسازی و شاعری مشغول است و بیشتر در مقام وکیلی زبردست مشغول به کار است. هر زمان که پیشش می روم، با دیدن انبوه شعرها و نمایشنامه های رادیویی و تمام آنچه که در انبارشان است، آرزو می کنم که ای کاش می توانستم همه اینها را در اینترنت بگذارم تا ته انباری نمیرند. فعلاً برای شروع، «مرغ ماهیخوار» را که  ایشان به شعر ترجمه کرده اند و پیشتر در مجله «مام» چاپ شده است را دوباره اینجا می نویسم:

در نیستانی کنار آبگیر / آشیان بگرفت ماهیخوار پیر

تجربت ها از جهان اندوخته / نکته ها از زندگی آموخته

نیک می دانست کاندر روزگار / هر کسی را نیست بخت نیک یار

وانکه بختش نیز یار و یاور است / آرزوها در دلش افزونتر است

جمعی اندر زندگی خواهان مال / جمع دیگر بنده ی وهم و خیال

لیک آنکس کاو خردمند است و راد / کی بود اندر پی کم یا زیاد

لذتی جوید که باشد پایدار / بگذرد از لذت بی اعتبار

نیست هرگز در جهان از بهر زن / لذتی بالاتر از مادر شدن

مادران را چهره خرسند است و شاد / خانه کانون نشاط است و وداد

خنده ی کودک به مادر جان دهد / بر همه غمهای او پایان دهد

مرغ دانا نیز بس خرسند بود / زانکه او هم مام دو فرزند بود

با دل پر مهر و سرشار از امید / جوجگان در آشیان می پرورید

***

فصل تابستان و روزی گرم بود / دم بدم گرما فزون تر می نمود

از پی تحصیل قوت جوجگان / مرغ ماهیخوار شد هر سو روان

بر لب مرداب ساعتها نشست / زین کمین کردن کمین طرفی نبست

ماهیان گوئی که نا پیدا شدند / یا به مأوای دگر زآنجا شدند

غوکها خنیاگر آهنگها / گشته از هر سو روان خرچنگها

زاغ با چشمان تیز فتنه گر / با ملامت می نمود او را نظر

تیرهای آفتاب پر شرر / از همه سو میخلیدش بر جگر

مرغ ماهیخوار غمگین و پریش / لختی اندیشید بر طفلان خویش:

«گر نیابم قوت طفلان چون شود / بیگمان اندوه من افزون شود»

«اندر اینجا ماهیان میزیستند / پس چه شد کامروز دیگر نیستند؟»

«شب که روی آرم بسوی آشیان / کی توانم دید رنج جوجگان؟»

یادش آمد کز فروغ آفتاب / اندک اندک گرم گردد سطح آب

ماهی آن هنگام جوید جای ژرف / اندرین مطلب نباشد جای حرف

مرغ را آن راز چون شد آشکار / بی تامل شد بدریا رهسپار

تا به پاس زحمت و رنج سفر / قوت فرزندان بدست آرد مگر

***

لاجرم چون بر لب دریا رسید / آمد او را مشکل دیگر پدید

هر کسی می داند که بیرون از حساب / در دل دریا زید ماهی در آب

لیک صید ماهی اندر ژرفنا / نیست هرگز کار مرغان هوا

خواست دل یکباره بر دریا زند / بر دل دریای بی پروا زند

گر شود در راه فرزندان هلاک / مادران را کی بود از مرگ باک

لیک زین کوشش نباشد حاصلی / حل نگردد از تهور مشکلی

ماهیان را گر توان کردن زبون / جان سالم ناید از دریا برون

نامده سودی از این سودا ببار / جوجگانش همچنان چشم انتظار

پس ضعیف و خسته جان و ناتوان / شد بسوی آشیان خود روان

چون نیاید ماهی از دریا بشست / بر لب دریا نمی باید نشست

***

از هجوم رنجهای گونه گون / گشته مقهور هیولای جنون

بی تعادل، بی تفاوت، بی خبر / همچو مستان در بیابان رهسپر

تا سرانجام آن ره دور و دراز / طی شد و طفلان خود را یافت باز

جوجگان گرسنه با شوق و شور / پیکر مادر چو پیدا شد زدور

کامشان مانند ایام دگر / باز شد، از آنچه رفته بی خبر

حال مادر شد دگرگون و تباه / گشت دنیا پیش چشمانش سیاه

سر درون سینه برد و ناگهان / سینه با منقار بدرید از میان

جوجگان را تا نسازد ناامید / قلب گرم خویشتن بیرون کشید

خون چکان در کام فرزندان نهاد / جان و دل در راه دلبندان نهاد

نیست، می دانند جمله مادران / یک سر سوزن گزاف این داستان

طفل، شیرین تر ز جان مادر است / جان فدا کردن نشان مادر است

شعر: دکتر منوچهر معین افشاری

پنیر پگاه به تب مالت آلوده است

پنیر پگاه به تب مالت آلوده است

این پست را اینجا می نویسم، چون وقتی پدرم بر اثر مصرف پنیر پگاه تب مالت گرفته بود، هر چه در اینترنت می گشتم در این خصوص چیزی پیدا نمی کردم. پدرم کمی بعد تر فوت کرد و من در شرایطی نبودم که بخواهم در موردش وبلاگ بنویسم. حالا بعد از بیش از 2 سال، دوباره بحث تب مالت در خانواده مطرح است و باز هم علت، پنیر پگاه است.

این مطلب را می نویسم تا بگویم محصولات لبنی پگاه، آلوده به تب مالت هستند. از مصرفشان خودداری کنید.

23 بهمن سال 1386، خبر دار شدیم که پدرم به یکی از بدترین انواع تومور مغزی دچار شده است. بالافاصله درمان را شروع کردیم: شیمی درمانی و رادیو تراپی. تومور آنقدر پیشرفته و بدخیم بود که پروسه درمان، جز ضعیف تر کردن جسم پدرم، فایده دیگری نداشت.

کمی بعد، یعنی عید سال 1387، درمان همچنان ادامه داشت و پدرم که ضعیف تر از هر زمان دیگری شده بود،  شروع به سوختن در آتش تب عجیبی کرد که در ابتدا نمی فهمیدیم علتش چیست. تب آنقدر طولانی و شدید شد که به ناچار به دکتر مینو محرز – متخصص سرشناس بیماری های عفونی – مراجعه کردیم و فهمیدیم که پدر، به تب مالت دچار شده است. اولین سوال دکتر این بود: پنیر پگاه مصرف کردند؟ پاسخ مثبت بود. تمام ایام نوروز، همه در خانه بودیم و همه پنیر پگاه مصرف کرده بودیم. دکتر توصیه کرد که همه افرادی که از این پنیر استفاده کرده اند، آزمایش تب مالت بدهند.

حدود 2 هفته بعد، پدرم که جدا از رنج تومور و ضعف ناشی از رادیو تراپی و شیمی درمانی حالا به تب مالت دچار شده بود و مشغول مصرف آنتی بیوتیک های سنگین درمان تب مالت بود، دیگر طاقت نیاورد و روز دهم اردیبهشت سال 1387، برای همیشه از پیش ما رفت.

کمی بعد همگی آزمایش دادیم و مشخص شد که خواهرم هم تب مالت دارد. درمان بالافاصله شروع شد و البته پاسخ جسم جوان او به داروها مثبت بود.

موضوع را با دکتر محرز مطرح کردم که چرا این مساله را علنی نمی کنید و پاسخ این بود که پنیر و سایر کالاهای لبنی، کالاهایی مصرفی با طول عمر تنها چند روز هستند. قوطی خالی آنها تنها چند روز پس از مصرف دور ریخته می شود و زمانی که تب مالت خودش را نشان می دهد، دیگر اثری از خود محصول آلوده نیست، لذا دلیل کافی برای اثبات این موضوع وجود ندارد.

ما که از آن زمان تا الان هیچ محصولی از پگاه را دیگر هرگز مصرف نکردیم. اما یکی دو هفته پیش خبردار شدم که این بار پدر شوهر خواهرم به تب مالت دچار شده است و دکترش – که دکتر محرز هم نیست – دوباره همان سوال را پرسیده: «پنیر پگاه مصرف می کنید؟»

دوباره اینترنت را گشتم و به مصاحبه جالبی رسیدم با عنوان «تب مالت تحت هيچ شرايطي از طريق مصرف محصولات پاستوريزه لبني انتقال نمي يابد». مصاحبه ای که «با توجه به شبهات پيش آمده در خصوص احتمال انتقال عامل بيماري تب مالت از طريق برخي محصولات پاستوريزه لبني» با مدير تضمين كيفيت شركت صنايع شير ايران یا همان پگاه صورت پذیرفته. تاریخ مصاحبه 2 اردیبهشت 87، تنها دو روز قبل از فوت پدر من است و آقای دکتر در حال اثبات این هستند که اساساً غیر ممکن است که پنیر پاستوریزه بتواند تب مالت را منتقل کند!  «شبهات» آن هم در همان تاریخ و همان شرکت.

یادم هست که وقتی موضوع را به یکی از بستگان که دکترای صنایع غذایی دارد و استاد دانشگاه است مطرح کردم، ابتدا همین حرف ها را زد  ولی  بعد از چند روز گفت با دوستان در وزارت بهداشت چک کردم و متاسفانه حق با تو است: فراورده های لبنی پگاه آلوده اند.

خلاصه آنکه: جدا از آنکه اکیداً توصیه می شود از خوردن فراورده های لبنی غیر پاستوریزه و باز خودداری نمایید، بطور خیلی جدی پیشنهاد می کنم که محصولات لبنی پگاه، خاصه پنیرش را مصرف نکنید.

تامین اجتماعی، سازمانی که از نو باید شناخت!

من و همسر، به طور همزمان احتیاج به تایید سوابق 6 ماهه بیمه خود داشتیم. بیمه من در شعبه 22 و بیمه همسر در شعبه 25 تامین اجتماعی است.

اول من رفتم دنبال کار سوابقم. روال کار اینطوری بود:

  1. رفتم شعبه 22 در خیابان قائم مقام
  2. رفتم طبقه دوم بخش سوابق
  3. چند دقیقه در صف ایستادم، درخواستم را دادم و بعد از چند دقیقه صدایم کردند و تاییدیه را گرفتم.

کل کار 15 دقیقه طول کشید. اما چون سوابق را برای سفارت می خواستم، گفتند که بر اساس آخرین بخشنامه، پرینت کامپیوتری به سفارت نمی دهند. برای همین با دست زیر نامه نوشتند که بله ایشان از فلان تاریخ سابقه بیمه دارند.

حالا روز بعد با همسر رفتیم شعبه 25 در سعادت آباد که دقیقاً با همان نامه، همان کار را در شعبه ی  دیگری از همان سازمان تکرار کنیم:

  1. رفتیم پیش معاون تا دستور صادر کرد
  2. رفتیم طبقه بالا دبیرخانه، دستور را ثبت کرد
  3. به توصیه ی یکی از مسئولین بی ادب رفتیم پشت باجه 28
  4. نوبتمان که شد همان مسئول مربوطه گفت باید می رفتیم باجه 29
  5. رفتیم باجه 29 و توی صفی طولانی ایستادیم
  6. نوبتمان که شد، خانم مربوطه بر خلاف شعبه 22 پرینت کامپیوتری را داد!
  7. رفتیم باجه 22 امضاء کرد
  8. رفتیم دوباره پیش معاون برای امضاء
  9. رفتیم طبقه بالا دبیرخانه و تمام!

کل کار با رفتن به چندین و چند باجه و بیش از یک ساعت طول کشید و درعوض از بخشنامه ای که شعبه 22 به آن استناد می کرد (و کپی آن را هم به دیوار چسبانده بودند) اینجا خبری نبود!

سر آخر اینکه، خر تو خر بودن  سازمانهای مملکتی را قبول می کنم، اما خر تو خر بودن هم  حد و مرزی باید داشته باشد!

10 دقیقه داروخانه

مرد به نسبت از همسرش قد بلندتر است و در حالی که با دکتر داروخانه صحبت می کند، ناخودآگاه دستش را عاشقانه دور شانه همسرش حلقه می کند. دکتر داروخانه، خودش را خیلی شیک و خارج رفته نشان می دهد. سن و سالی ازش گذشته  و از آنهایی است که دوست دارند «طاغوتی» خطابشان کنند. موهای پر پشت مشکی اش را که یک گوشه اش کمی سفید شده – از آن سفید های شیک – مثل موهای ویگن سشوار کشیده است. کراوات زده، آرام و سر فرصت صحبت می کند و به خاطر کمر دردش خیلی آرام و اتو کشیده راه می رود:
- ببینید، این طبیعیه که وقتی آدم سیگاری، سیگار رو ترک کنه، برای یه مدتی عصبی شه، بد اخلاق شه، داد بکشه… اما من به شما یه آرام بخش هم می دم که صبح به صبح می خورید و این مشکل رو هم کمتر می کنه.
ترک سیگار، علت استرس زن و شوهر عاشق بود. آمده بودند تا از دکتر داروخانه، راه حل ترک سیگار بگیرند. بعد که در مورد دردهای دیگر هم از او راهکار خواستند، مشخص شد که این دکتر محترم، احتمالاً همانی است که سعید جان ماهانه میلیون میلیون از او مکمل و ویتامین می خرد و بعد هم بجای اینکه مادر بدبختش را ببرد تا درمانش کنند، با توصیه های این آقای دکتر و البته تجارب شخصی اش از مشاهده برنامه های پزشکی ماهواره و البته غالباً هم با کمک همان داروهای ماهواره ای، شخصاً نسبت به درمان مادر بیچاره اقدام می کند.
داروخانه پر بود از انواع مکمل و ویتامین و کرم ضد چروک و انواع و اقسام ژل های خاص!
- ببخشید آقای دکتر، یه دونه سیگار تو 24 ساعت می تونم بکشم…؟
دکتر ابروها را خیلی محترمانه تکان داد و کمی فکر کرد.
- نه. ببین، اگه باهاش بازی کنی، بر می گرده. باید کامل قطعش کنی.
- کات؟
- دقیقاً
مرد به شدت فکر می کند. زن سرش را بالا گرفته و عاشقانه همسرش را نگاه می کند. هیچ نمی گوید، اما شجاعت همسرش را برای ترک سیگار می ستاید. مرد سرش را چند باری تکان می دهد و مطمئن می شود که هیچ راه فراری وجود ندارد و باید با معشوقه اش جدی جدی خداحافظی کند.
گفتگوهای طولانی زوج عاشق با دکتر و از آن طرف هم گرفتاری همکار دکتر در پیچیدن نسخه طولانی دختر نگران، چند نفری را در صف جمع کرده است. پدر دختر مرتب می آید و می رود و چند کلمه ای با دخترش صحبت می کند.
- یه دقه کلید رو بده.
- بابا، دکتر ترتیب دواها رو عوض کرده؟
- چی؟
- ترتیب دواها رو تغییر داده؟
- نه.
- پس روش ننویسه؟
- نه نه. نمی خواد.
در حالی که دستیار دکتر این طرف و آن طرف می دود تا دارو ها را یکی یکی جمع کند، دختر که سنش هم خیلی کم نیست، جذب یکی از انبوه برگه های آگهی اطراف می شود.
- این کرم زیر چشم رو دارید؟
- کدوم…؟ بله.
- خوبه؟
- خیلی. خیلی خوبه.
زیر چشمش نکته خاصی نداشت. دوباره نگاه می کنم: فقط یکی دو تا چروک ریز زیر پلکش و کمی هم تیرگی پوست زیر چشم که من به سختی می دیدم اما احتمالاً خودش هر لحظه توی آینه می بیند و حرص می خورد. می توانم تصور کنم که رو بروی آینه می ایستد و با انگشتش پوست زیر چشمش را کمی می کشد تا هم چشمش را بدون چروک ببیند و هم سیاهی زیر چشم را با دقت بیشتری برانداز کند.
دکتر کماکان مشغول مشاوره پزشکی است. زن چادری هم یکی دیگر از تبلیغات را برداشته و مشغول خواندن توضیحات رژ لب مربوطه است.
- آقای دکتر ایندرال رو قلب اثر می ذاره؟
- ایندرال؟! … نه… .
زوج با دقت گوش می کردند و من متعجب از آنکه چطور ایندرال روی قلب اثر نمی گذارد. مرد جوان قدم می زند و در هر بار قدم زدنش، به کنار صندوق که می رسد سرعتش را کم می کند و با دقت نوشته های روی ژل ها و بسته های رنگی کنار صندوق را می خواند و بعد به سرعت دور می شود.
- خوب، ببخشید معطل شدین.
- خواهش می کنم.
- والفارین و نیترو کانتین رو آوردم. دیگه چی فرمودید؟
دستیار دکتر بالاخره کارش با نسخه پدر و دختر تمام شده بود.
- قربون، امگا 3 هم می خوام. منتهاش از اوناییش باشه که جیوه ندارن. دارید؟
- بعله… اونم هست.
و بعد قوطی بزرگ و خوشگل امگا 3 را جلوی مامان می گذارد. مامان با خوشحالی و مثل کودکی که اسباب بازی نو خریده، قوطی استوانه ای امگا 3 را در دستانش می چرخاند.
- این جیوه نداره؟
- نه نداره.
- این سالم سالمه. اینا خیلی خوبن.
- مامان جان بیست و دو هزار تومنه. مطمئنین که همین رو می خواین؟
- قربون این چنده؟
- اجازه بدید… بیست و … دو هزار تومن. توشم 120 تا داره.
- آره. همین خوبه.
مامان، حاضر است هزینه سلامت را پرداخت کند، خصوصاً وقتی بحث ویتامین و مکمل و بخصوص امگا 3 ی بدون جیوه باشد.
- چیز دیگه ای هم می خواید؟
- نه، خیلی ممنون.
دستیار دکتر که نوع کارش بیشتر به آقا غلام، سوپر دریانی کنار خانه مان می ماند تا دکتر داروخانه یا حتی نسخه پیچ، قیمت را می نویسد و کاغذ کوچک را دست مادر می دهد.
- می خواین من حساب کنم؟
- نه.
- بذارین من حساب کنم، شما تو خونه با من حساب کنین.
- نه نه، خودم حساب می کنم.
و با سرعت در حالی که با زیپ کیفش کلنجار می رود، خوشحال به صندوق می رود تا پول اسباب بازی هایش را حساب کند و برویم.

پیرمرد راننده آژانس

کمی قبل از عید، برای دیر نرسیدن به جلسه، آژانس گرفتم و بعدش نتوانستم راننده آژانس را فراموش کنم. همان روز خیلی سریع درباره اش نوشتم و امروز در خانه تکانی نوروزی، نوشته ام را پیدا کردم:

پیرمرد راننده آژانس، تکنیسین لوکوموتیو، بدون اعتماد به نفس، سال 61 بدون فکر و غره به جوانی، راه آهن را ترک می کند و بعد به قول خودش «به اندازه موهای سرش از دست می دهد» بدون آنکه خود را حتی بازنشسته کند. اول که سوار شدم، بلافاصله گفت «من مبتدی ام» – چون روز اولش در آژانس بود – و از من کمک خواست.

او معتقد است که آدمی باید آنچه را که در جوانی شروع کرده و دوست دارد را تا آخر ادامه دهد. کاری که خودش نکرده و «از این شاخه به آن شاخه پریده». وارد کار آزاد شده. کاری که نه بلد بوده و نه دوست داشته. ابتدا کار خرید و فروش ماشین. کاری که بلد نبوده و در همین کار بوده که «ای آقا، به اندازه موهای سرم از دست دادم».

اما خوشحال است که بچه هایش مهندسند. به مقصد که رسیدیم، بارها از من به خاطر رفتار مؤدبانه ام تشکر می کند و بعد از آنکه راه برگشت را نشانش می دهم، می رود.

تبلیغات پیکسلی

آپدیت: ابتدا قصد داشتم که سایتی برای تبلیغات پیکسلی راه اندازی کنم، اما بعد تصمیم گرفتم که کار را تخصصی تر کنم و اساساً مفهوم تبلیغات پیکسلی را به گالری هنری تغییر دهم. لذا سایت اولیه را حذف کردم و ایده ام را به شکل پخته تری در سایت مدرن آرت اکسپو در آدرس modernartexpo.com اجرا کردم که به زودی درباره اش خواهم نوشت. به همین دلیل لینک ها را از متن اولیه حذف کردم.

تبلیغ پیکسلی یا Pixel Advertisement، ایده ای است که نخستین بار توسط یک جوان انگلیسی به نام Alex Tew شکل گرفت. در این شیوه، سایت تبلیغاتی مانند یک بیلبورد بزرگ، تبلیغات مختلفی را برای مدت طولانی (چندین سال) به نمایش می گذارد.

اما نکته جالب این است که هزینه قرار دادن تبلیغات در سایت، بر اساس هزینه هر یک پیکسل محاسبه می شود و در واقع تبلیغ دهنده، بسته به ابعاد تبلیغش، چند تکه پیکسل را – معمولاً با قیمت کم – می خرد. از آنجا که یک پیکسل به تنهایی بسیار کوچک است، معمولاً بلوک های 10 در 10 پیکسل، کوچک ترین واحد فروش در نظر گرفته می شوند.

ایده تبلیغات پیکسلی، ایده نویی نیست، اما من خیلی وقت بود که هوس کرده بودم چنین سایتی راه اندازی کنم و بالاخره به لطف تعطیلات این روزها، دیروز وقت پیدا کردم که سایت تبلیغات پیکسلی ام را راه اندازی کنم.

این سایت هم، مثل سایر سایت های تبلیغات پیکسلی، 1000 پیکسل طول و 1000 پیکسل عرض دارد و قیمت هر پیکسل را بعد از کلی تفکر و محاسبه، 50 تومان در نظر گرفتم و با این حساب، قیمت هر بلوک () می شود 5000 تومان. همانطور که در خود سایت هم نوشته ام، این سایت، حداقل تا اول فروردین سال 1394 پابرجا خواهد بود. و اولین تبلیغ را هم به سایت جلیل ضیاءپور تخصیص دادم.

به  سایت تبلیغات پیکسلی من سر بزنید و اگر خودتان یا دوستان و آشنایانتان وبلاگ یا وبسایتی دارید که دوست دارید برای حداقل 5 سال تبلیغش روی اینترنت بماند، با من تماس بگیرید تا «تکه ای از اینترنت» را به شما و به بهای پیکسلی 50 تومان بفروشم :)

از آنجا که اینجا ایران است و خیلی افراد و شرکت ها و سازمانها هنوز سایت ندارند، ایده ام این است که برای آنهایی که سایت ندارند، در خود سایت یک صفحه اختصاصی با قیمت خیلی کم بسازم حاوی اطلاعات تماس و یک شرح مختصر از شرکت و محصولات و فعالیت هایشان و بعد تبلیغشان را به صفحه شان لینک کنم.

سر آخر اینکه، کمکم کنید تا  سایتم، پر شود از تبلیغات رنگارنگ و بشود مرجعی هیجان انگیز برای انواع آگهی ها!

مشاهده / حذف محتویات Clipboard

امروز به یک مشکل عجیب بر خوردم: ابتدا در حال کار با Excel و در هنگام copy / paste کردن با پیغام خطای cannot empty clipboard روبرو شدم و از آن پس دیگر نتوانستم در Word، Excel یا Outlook کپی پیست کنم.

متن پیام خطا می گوید که نمی تواند کلیپبورد را خالی کند. نمی دانم چرا این مشکل پیش آمد، اما راه حلش جالب است:

به Start و سپس Run بروید و برنامه ای با نام clipbrd را اجرا کنید. clipbrd در واقع نام کوتاه برنامه ی Clipboard Viewer است و محتویات کلیپ بورد را به شما نمایش می دهد. از داخل این برنامه، محتویات کلیپبورد را پاک کنید و مشکل حل می شود.

چه برنامه ای دارد از اینترنت استفاده می کند؟

دو تا کامپیوترهای کوچولوی کنار ساعت که خاموش و روشن می شوند، معلوم است که یکی از برنامه ها مشغول کار با اینترنت است، اما چه برنامه ای؟ اگر مثلاً مشغول گفتگوی صوتی / تصویری با کسی هستید یا چیزی دانلود می کنید، جواب سوال تا حدی مشخص است، اما در غیر این صورت موضوع می تواند کمی نگران کننده باشد: شاید ویروسی شده باشید، شاید کسی به کامپیوتر شما وصل شده یا در ساده ترین شکلش، یادتان رفته که چندتا فیلم و آهنگ را به اشتراک گذاشته بودید و حالا کسی دارد آنها را دانلود می کند.

داستان هرچه که باشد، لازم است که بدانیم چه برنامه ای دارد از اینترنت (شبکه) استفاده می کند. آنچه در ادامه می آید، پاسخ این سوال در محیط ویندوز است.

قبل از آن، بد نیست که بدانیم اساساً اطلاعاتی روی شبکه در حال رد و بدل شدن هست یا نه؟ اگر هست، با چه سرعتی؟ دو مانیتور کوچک کنار ساعت روی system tray، اطلاعاتی که می دهند کافی نیست. من شدیداً استفاده از برنامه کوچک، سبک و رایگان iBand، محصول شرکت US Robotics را توصیه می کنم.  روی Taskbar می نشیند و یک نمودار کوچولو از دانلود / آپلود کامپیوترتان را به نمایش می گذارد. این برنامه را می توانید از اینجا دانلود کنید.

TcpViewاما برای اینکه بفهمیم چه برنامه ای با اینترنت چه کاری دارد، یک راه ساده، استفاده از برنامه کوچک TcpView محصول Microsoft Sysinternals است. این برنامه را می توانید از اینجا دانلود کنید.

بعد از اجرای برنامه، تمام برنامه (پروسس) ها یی که به شبکه متصل هستند را مشاهده خواهید کرد.  همچنین می توانید ارتباطات ایجاد شده  و یا اساساً خود برنامه را مستقیماً ببندید.

نویسنده این برنامه، Sysinternals، سایتی است که در ابتدا توسط دو برنامه نویس ساخته شده و در سال 2006 توسط مایکروسافت خریداری می شود و مجموعه بسیار جذابی از برنامه های کوچک نسبتاً تخصصی در آن قرار گرفته است. پیشنهاد می کنم به Sysinternals سری بزنید.

نمایشگاه ندا معین افشاری و کیارش شاه حسینی

امروز افتتاحیه نمایشگاه عکاسی کیارش بود و من به رسم این چند روز اخیر، با موبایل E71 عزیزم به وظیفه خبرنگاری شهروندی ام عمل کردم و گزارش کوتاهی از این نمایشگاه تهیه کردم که در زیر می بینید:

این نمایشگاه از امروز تا 28 شهریور در نگارخانه ماه مهر و با عنوان «یک پانزدهم » برقرار است.

البته هفته پیش ندا هم در یک نمایشگاه نقاشی گروهی در ماه مهر حضور داشت که آن را هم با چشم کوچک موبایلم ثبت کردم:

برای ندا و کیا آرزوی موفقیت می کنم و سر آخر اعلام می کنم که خبرنگاری شهروندی، دنیای عجیبی است. چند دقیقه، گاهی چند ثانیه فیلم می گیری، آپلودش می کنی و تمام: حالا همه دنیا آنچه را که تو دیدی، تا ابد می بینند… .

تکنولوژی در هفته ای که گذشت

مدتها است که عضو یکی از خبرنامه های CNN با عنوان «This Week in Technology» شده ام و هر هفته پنجشنبه ها برایم آخرین اخبار تکنولوژی از نگاه سی ان ان ارسال می شود. هر نامه شامل پنج خبر است و خبرها، کامپیوتری نیستند و «تکنولوژی ای» اند! و شاید بیش از هر چیز همین خاصیتش تقریباً هر هفته خبرنامه را جذاب نگاه می دارد.

خیلی از پست های وبلاگم را از اخبار همین خبرنامه نوشته ام و خیلی بیشتر، پستهایی است که خواسته ام با نگاهی به این خبرنامه بنویسم ولی وقت نشده است. از این رو، تصمیم گرفتم هر هفته، همان پنج خبر اصلی خبرنامه را (یا حداقل آنهایی را که بیشتر دوست دارم) در همان حدی که در ایمیل آمده اینجا بنویسم و بعد لینک بدهم به خود خبر. اگر هم مطلبی خیلی خیلی جالب بود و وقت هم بود، کلش را می نویسم.

این هفته را با چند روز تاخیر شروع می کنم، اما شروع می کنم تا از ناتمام ماندن ایده ام رنج نکشم! در ضمن اگر می خواهید در خود خبرنامه عضو شوید، به صفحه پروفایل سایت CNN بروید، برای خودتان اکانت بسازید و News Letter های مورد نظرتان را انتخاب کنید، از جمله همین This Week in Technology. بغیر از خبرنامه ها، می توانید عضو سرویس Breaking News هم بشوید. اخبار خیلی مهم را فقط ارسال می کند، اما اشکالش این است که تعریفش از مهم، مهم برای یک آمریکایی است، نه لزوماً مهم برای همه دنیا. یک بخش دیگر هم دارد که می توانید در آن کلمه کلیدی بدهید تا مثلاً اخبار مرتبط با Iran را برایتان بفرستد.

خوب، بعد از این مقدمه طولانی، برویم سراغ تکنولوژی (یا فناوری) در هفته ای که گذشت. این را هم اضافه کنم که آنچه در ادامه و در هفته های بعد می آید، ترجمه کلمه به کلمه متن اصلی نیست. مثل همیشه، متن اصلی است که از فیلتر پانوشت گذشته است:

ایجاد یک اثر هنری مشترک توسط غریبه ها بر روی اینترنت

ویکی پدیا، ثابت کرد که می توان یک خروجی ارزشمند از مجموعه فعالیت های اندک گروهی کثیر داشت. این ایده کلی، حالا مدتی است که دوباره و این بار  برای خلق یک اثر هنری، اعم از موسیقی یا فیلم در حال اجرا است.

بنظرم ایده بسیار جالبی است، هرچند که خود مقاله هم معتقد است هنوز خروجی قابل قبولی ارائه نشده، اما همین که در این مسیر در حال حرکت هستیم، خبر خوبی است.

7 دلیل خوب برای سوئیچ کردن به ویندوز 7

ویندوز 7 تا کمی بیشتر از یک ماه دیگر رسماً ارائه خواهد شد. نویسنده مقاله با ارائه این 7 دلیل، می خواهد شما را قانع کند که باید دستگاهتان را از ویندوز XP به ویندوز 7 ارتقاء دهید.

من البته شخصاً در این مورد نظری ندارم، ولی تا الان کسی از ویندوز 7 بد نگفته است.

آشکار شدن جهان کهن، توسط تلسکوپ های غول آسا

مقاله جالبی درباره اینکه هرچند ماشین زمان هنوز وجود ندارد، اما تلسکوپ ها امکان مشاهده کهکشان ها و ستاره هایی متعلق به میلیون ها و شاید میلیاردها سال پیش را برایمان فراهم کرده اند و این، تنها راهی است که فعلاً برای سفر به گذشته داریم.

موبایل، کیف پول آینده

این روزها، در کیف هر کسی سه چیز یافت می شود: کلید، کیف پول و موبایل. به زودی کلید و کیف پول کنار می روند و موبایل به تنهایی، کار دوتای دیگر را هم انجام می دهد.

رئیست رو بکش، پولش رو هم بگیر!

این مقاله ی محبوب من است! نوشتاری جالب درباره اینکه چگونه بسیاری از شرکتها با استفاده از بازی های کامپیوتری در شرکت و در ساعت کاری، به پرسنلشان انگیزه کاری بیشتر می دهند، روحیه تیمی آنها را تقویت می کنند و فاصله بین مدیریت و کارکنان را کاهش می دهند.

مقاله را از آن جهت دوست دارم که اولاً درباره بازی است، دوم اینکه حکایت از تجربه شخصی من بخصوص در شرکت قبلی دارد. در شرکت جدید از روز اول پیشنهاد یک تورنمنت بازی های تحت شبکه بین بخش های مختلف شرکت را دادم و بعد از خواندن این مقاله، پیشنهادم را خیلی جدی تر، با تمام مدیران رده بالا مطرح کردم (و البته تا الان کسی جواب نداده!). بنظرم مدیران یک شرکت، باید از فهم و شعور بسیار بالایی برخوردار باشند که به کارکنانشان اجازه دهند درحالی که حقوقشان را می گیرند، رئیسشان را بکشند!